تبليغاتX
ادب پارسی

ادب پارسی

 

گفتمش دل چيست؟ گفت:

گنجينه مهر و وفا

 گفتمش پس چشم؟ گفت آيينه

لطف و صفا

 گفتمش: پس عشق ميداني

که چيست؟ خنده اي بر لب برآورد و گريست

  گفتمش احوال عاشق هست

چه سان؟ آه سردي برکشيدو روي کرد بر آسمان

 گفتمش پس عاشقي دردست

و بس؟ دست بر قلبش نهاد و ديده بست

 گفتمش پس نقش من در اين

ميان؟ دست بگشود و گرفتم در ميان

تقديمي از باران بهاري

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:46 توسط دل خسته ترین| |

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

...شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است

...اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته اي

...کت خون ما حلالتر از شير مادر است

...چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه

...تشخيص کرده ايم و مداوا مقرر است

...از آستان پير مغان سر چرا کشيم

...دولت در آن سرا و گشايش در آن در است

...يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب

...کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است

...دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت

...امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است

...شيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم

...عيبش مکن که خال رخ هفت کشور است

...فرق است از آب خضر که ظلمات جاي او

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 19:42 توسط دل خسته ترین| |

چشمان بيگناه تو چون لغزد

بر اين کتاب درهم بي آغاز

عصيان ريشه دار زمان ها را

بيني شکفته دردل هر آواز

زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست

...راه هزار چاره گر از چار سو ببست

...تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان

...بگشود نافه اي و در آرزو ببست

...شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

...ابرو نمود و جلوه گري کرد و رو ببست

...ساقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت

...اين نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست

...يا رب چه غمزه کرد صراحي که خون خم

...با نعره هاي قلقلش اندر گلو ببست

...مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع

...بر اهل وجد و حال در هاي و هو ببست

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 23:51 توسط دل خسته ترین| |
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست

در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است

بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي

مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است

مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست

بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است

غزل حجرت من را همه جا بنويسيد

روي قبرم بنويسيد مهاجر بوده است

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:47 توسط دل خسته ترین| |

دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره

شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود

همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم

سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم

كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد

دل من هواتو كرده فقط هم تو رو ميخواد

 

 

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده

با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده

شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم

يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام

رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:37 توسط دل خسته ترین| |

با همه ناباوری هایم تورا باور میکنم .

با همه تلاطم هایم با نگاهت ارام می شوم .

با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم

تا بتوانم امروز با تو باشم شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی .......

گاهی آنقدر غرق آرزو میشوی که فراموش می کنی خود آرزوی کسی دیگر هستی...

ازحال واحوال دلم پرسیده بودی

باید بگویم حال چندانی ندارم

اینجاطلوع مرگ میبینم همیشه

هرروزپایان دنیای مه آلودکسی را 

پرسیده بودی بازگشتی داری یانه

بایدبگویم هیچ تصمیمی ندارم

درانتظاردیدن تصویرمرگم

تصویرجذابی که آن رادوست دارم
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:30 توسط دل خسته ترین| |

چشاتو وا نکن  اينجا ،  هيچ چي ديدن نداره

   صداي  ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنيدن نـداره

   توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

   ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

   دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

   از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

   بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

    قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

   خيلي وقته ، قصه ي اسب ِ سفيد ، کهنه شده

   وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

   نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

   چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:29 توسط دل خسته ترین| |
غصه نخور مسافر اينجا ما هم غريبيم
 از ديدن نور ماه يه عمره بي نصيبيم
 فرقي نداره بي تو بهارمون با پائيز
 نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز!
 غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست
 اينجا ولي آسمون باريدنم بلد نيست
  غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت
 فداي برق ناز اون چشماي قشنگت
   غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري
 من كه خودم مي دونم كه تو چقدر صبوري
   غصه نخور مسافر بازم مي آي به زودي
 ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي
   غصه نخور مسافر غصه اثر نداره
 از دل تو مي دونم هيچكس خبر نداره
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:15 توسط دل خسته ترین| |

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگرنگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی ***که های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم ؟
ها ؟
چه می شود ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:22 توسط دل خسته ترین| |
خدایا!
این دل شکسته را جز دستهای مهربان تو درمانی نیست واین دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی ، نه.

خدایا !
این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ چیزجز خنکای نسیم وصل تو آرام نمی کند .

خدایا !
تب دیدار تو را چه درمان خواهد جز دیدار تو ؟ وزخم عمیق وکاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو التیام خواهد بخشید.

خدای من !
تنها دست توست که می تواند قلب تأثیر پذیر مرا از شرخواسته های نفس خلاص گرداند وتنها دَم خداوندی توست که می تواند این دل را در زیر پنجه های نفس به حالت اغماء افتاده است نجات دهد .

خدایا !
این جگر سوخته در آتش هجرانت را واین جان گداخته در زیر تشعشع سوزان فراقت را هیچ جز خنکای نسیم وصل توآرام نمی کند .

خدایا!
دلی که عمری به دنبال تو گشته مگر جز در میان دستهای تو قرار می گیرد ؟
ای نهایت آرزوی آرزو مندان ! وای غایت پاسخ سائلان ! وای دورترین مقصود نیازمندان ! وای بلندترین اشتیاق مشتاقان ! وای غمخوار درستکاران ! وای کلبه ایمنی از بلای بتو پناه آورندگان ! وای پاسخ دهنده دعوت درماندگان ! وای داروی دردمندان ! وای اندوخته فقیران !
ای هر جوی مهر از چشمه رأفت تو! وای هر چه ابر از دریای رحمت تو !
روی من تنها به تو باز است ودستم تنها به سوی تودراز .
ضجه های من تنها در پیش توست وسجود من تنها در پیشگاه توست .
خدایا من در پیش چه کسی به غیر از تو بر خاک افتاده ام ؟ کدام سحوری را جز در خانه تو کوبیده ام ؟
در این گرمای سوزان کویر گناه ، نسیم جان بخش رضایتت را از من دریغ مدار واز ابر آبستن نعمت هایت بر من مستدام ببار .

خدای من !
در این ناامنی و وانفسا، من تنها به ریسمان سخت تو چنگ زده ام وتنها به دستاویز امن تو آویخته ام .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:16 توسط دل خسته ترین| |